![]() |
![]() |
|
| "خوشبختی" داشتن دوست داشتنی ها نیست؛ دوست داشتن داشتنی هاست |
|
از هیچ کس نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانی اش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند
پس زمانی باید به ناگاه
با آن رودررو درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار بتواند که برخیزد
« شاملو »
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:25 توسط فاطمه |
|
|
برای این که خوب زندگی کنی باید خودت را بالای زندگی نگاه داری پس بیاموز که همیشه بالا روی و بیاموز که همیشه به پایین نگاه کنی " فردریش نیچه "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:19 توسط احمد |
|
زندگی نیچهاو در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. این روز مقارن بود با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود. به یمن این مقارنت، پدر این کودک، که سالها معلم اعضای خاندان سلطنت بود، نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت. نام خانوادگی او نیچه بود. خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته: این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود. پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا میآورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:30 توسط احمد |
|
|
سکوت ٬ سرشار از سخنان ناگقته است
حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت
به تو نگاه میکنم و میدانم
تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به در آیی
من پا پس می کشم
و
در نیم گشوده به روی تو بسته می شود
« شاملو »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:10 توسط فاطمه |
|
|
در جست و جوی فرصت باش نه امنیت قایقی که در بندر لنگر انداخته ایمن است اما در همین زمان بخش زیرین آن به تدریج خواهد پوسید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:33 توسط احمد |
|
|
زیبا... زیبا ٬ هوای حوصله ابری ست چشمی از عشق بخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا زیبا... زیبا ٬ هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد از من مگیر چشم دست مرا بگیر کوچه های محبت را با من بگرد یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت در تندی باد عشق نلرزد... آن گونه عاشقم که هر نفسم ٬ شعر است زیبا ٬ چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهای چشم تو هستم... زیبا... زیبا تمام حرف دلم این است من عشق را به نام تو آغاز کرده ام در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا « محمد عبدالملکیان » |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:14 توسط فاطمه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:56 توسط احمد |
|
|
آسمان همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوش تر از خوابست
بر لبم شعله های بوسه ی تو می شکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله ی راز
بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق می نویسم به روی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده ی عشق «فروغ»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط احمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط احمد |
|
|
می روم ٬ تا گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی می روم ٬ که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی « فروغ فرخ زاد »
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:0 توسط احمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گیرم که در باور تو به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایت زخم است...با ریشه چه می کنی؟!!! گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای؛ پرواز را علامت ممنوع می زند...با جوجه های بنشسته در آشیانه چه می کنی؟!!!
گیرم که می زنی...گیرم که می بُری...گیرم که می کشی.......با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی؟!!! من احمد دانشجوی مهندسی کامپیوتر به همراه فاطمه(خواهرم) دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت(بازرگانی) ؛ مدیریت این وبلاگ رو بر عهده داریم... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
احمد فاطمه ستوده |
|
RSS
|